دستهبندی: بدون دستهبندی

کتاب رمان با خاطرات یک مشاور
توضیحات
قسمتی از کتاب:
سفیدی چشمانش قرمز شده بود و اشک روی صورت ظریفش آرام آرام پایین می آمد.صدای غورت دادن بغضش را می شنیدم.شروع کردن به...
دیگر آن زن یک ساعت پیش نبود چمشانش برق میزد،انگار تکه پازل گمشده ی زندگیش را یافته بود.دستانم را طوری فشار داد که می شد فهمید تمام عزمش را به کار گرفته که زندگیش را تغییر دهد.ر و کرد به من و گفت:.....
نظرات
دستهبندی: بدون دستهبندی